تبليغاتX
دل نوشته های من
دل نوشته های من

گفتنی ها کم نیست ... من و تو کم گفتیم !

زیبا ترین حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن

و هراس مدار از ان که بگویند

ترانه بیهوده می خوانید

چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست...

احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:49 توسط فرناز| |

ای که می پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون وچرا

عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی عاشق بی زحمتی

عشق یعنی بوسه بی شهوتی

عشق یعنی از بدی ها اجتناب

بردن پروانه از لای کتاب

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر

واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی نان ده واز دین مپرس

در مقام بخشش  از آیین مپرس

۰۰۰۰

بخشی از شعر عشق یعنی 

مجتبی کاشانی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:34 توسط فرناز| |

من خدا را دارم کوله بارم بر دوش

سفری بی همراه

تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت

هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل

من خدا را دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:27 توسط فرناز| |

زندگی باور می خواهد

آنهم از جنس امید

که اگر سختی راه

به تو یک سیلی زد

یک امید قلبی

به تو گوید:

که خدا هست هنوز

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 9:34 توسط فرناز| |

تک تک شعر هایم بعد رفتن تو

متولد شد ه اند

رفتنت را دیگر باور کردم

به غمت نیز اینک

عادت کردم

این روز ها می نشینم

تنها اغلب

و به کوتاهی عمر تو و

بی ارزشی این دنیا می اندیشم.

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 14:49 توسط فرناز| |


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!
دکترعلی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 16:4 توسط فرناز| |

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.  این راز نباید بیش از یکساعت نزد تو بماند . اگر آنرا برای ده نفر از جمله فرستنده ، بفرستی آنکه دوستش داری ترا دوست خواهد داشت ، و اگر آنرا حذف کنی یا نگهداری کسی را که دوستش داری ترا رها خواهد کرد ......   
. پروفسور حسابی
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:45 توسط فرناز| |


شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 
                           سهراب سپهری
 
__._,_.___
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:45 توسط فرناز| |

مهر مادری

بچه عقاب ها با حرص و ولع

مشغول خوردن لاشه کبوتر بودند

مادرشان با مهربانی به آنها نگاه می کرد.

و

کبوتر چشم انتظار

در تاریکی شب دعا دعا می کردکه فرزندش

به سلامت به خانه بر گردد.

 محمد احتشام

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:26 توسط فرناز| |

خورشید آرزو

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آ»چنانکه اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی در کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرمدر هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خند ه های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

فریدون مشیری

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:54 توسط فرناز| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ